کاشکی می آمد
تا که می گفتم باز
که چه قدر بی رحم است
قلب سنگین و غرور آگینش
وچه بی تاب نگاه قلبم
که در هر لحظه سراغ از نگهش می گیرد
در عطش آمدنش می میرد
آخ......کاشکی می آمد
گل ها همه پژمرد شوق دیدار دگر مرد
باز شب شد نیامد بگذر......
برچسب:
نویسنده: سانای